حالتون خوبه؟
ببخشید که چند وقتی بود نمیتونستم بیام و براتون از عاشقی بنویسم آخه نمیتونستم به اینترنت وصل بشم... ولی حالا اومدم تا بازم با شما باشم...
تو این چند وقت اتفاقات زیادی برای من افتاد...
بعد از تصادف مجید من یک بار بیشتر نتونستم ببینمش و حتی عید هم ندیدمش بعد از اون یه نامه از مجید به دستم رسید که توش خیلی چیزا بود خیلی چیزا که باعث شد من ازش ناراحت بشم و این ناراحتی به حدی برسه که حالا دیگه مثل قبل عاشقش نباشم.... خیلی دوسش دارم ولی نه در اون حد الان اون فقط یه خاطره ست واسه من یه خاطره ی ماندگار یه خاطره ی ... نمیدونم بگم خوب یا بد چون هم شادی داشت هم غم ولی در کل دوستش داشتم و همه ی این خاطرات برام عزیزن....
ولی باید از عاشقی کنار بکشم... دوستای خوبم نمیدونید الان ۴ ماهه من از عاشقی کنار کشیدم ولی هنوزم وقتی یادش میافتم گریه ام میگیره... واسم دعا کنید که دوری از اون واسم راحت بشه...
مجیدم امیدوارم خوشبخت بشی... خدانگهدارت باشه...
خدا نگهدار عاشقی...
درسته که از عشق کنار کشیدم ولی بازم منتظرم باشید... هنوز میخوام از عاشقی بنویسم...




